... ساعت ۶ صبح ۱۹ اردیبهشت ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار.بعد از ماچ و بوسه با مامان خانومی
و ماچ مالی پارسا
که خواب بود ،همسر جونی گفت بذار ازت عکس بگیرم ولی اول صبحی نمیدونم چه مرگم شده بود که افتاده بودم رو دنده لج که نه نمی خواد 
. اونم که هاج و واج مونده بود که یعنی چی؟ولی احتمالا طفلکی روش نمی شد بگه باز قاط زدی؟؟!!
.سر به دنیا اومدن پارسا راه به راه عکس گرفتم ولی سر این نی نی حال و حوصله اش رو نداشتم.رفتیم دنبال خواهرم و رفتیم بیمارستان.کارهای پذیرش رو انجام دادیم و دکترم چون می دونست که سر پارسا اتاق خصوصی گرفتیم .این بار هم برای اینکه اتاقها پر نشه از شب قبل که وقت جراحی گرفته بود برای من هم اتاق خصوصی رزرو کرده بود.مرسی خانم دکتر که انقدر ماهی و از نظر من بهترین دکتر دنیا.
ساعت ۸ رفتم اتاق جراحی .ماسک رو گذاشتن که باز رگ خل خل گریم گل کرد و خواستم ببینم تا کی میتونم مقاومت کنم و بیهوش نشم
.به زور هی پلکهای بال بال زده رو باز نگه می داشتم و تکنسین بیهوشی هاج و واج نگام می کرد
و ...۸:۱۵ دقیقه پرنسس من با چشم های گربه ای عسلی به دنیا اومد
.از بین اسمهای پرنیان، هلیا،هیوا، و ... پرنیان
رو انتخاب کردیم.
حالا بشنوید از همسر جونی
.... داشتم روزنامه می خوندم که پرستاره با کلی ذوق و نیش باز اومد گفت: وای ی ی ی ی مبارکه دختره
...منم همین طور که سرم تو روزنامه بود گفتم :خودم می دونم !!!!
اینم خاصیت سونوگرافی ۳ بعدی که از ۴ ماهگی خبر دار شدیم و دیگه ذوقی واسمون نمونده بود.حالا خوبه که لا اقل با همون سر توی روز نامه به بنده خدا مژدگانی رو داده وگرنه خدا رو چه دیدی یه وقت می دیدی از لجش یه بچه دیگه رو تحویلمون می داد.


بعد از ظهر پارسا براش یه شاخه رز صورتی آورده بود و اصرار اصرار که خواهری بگیرش برای تو آوردم و می خواست بذاره تو دستش
.ای قربون اون دلت برم مامانی
آخه از یه بچه ۵/۳ ساله چه انتظاری میشه داشت؟!
(توی عکس گل پارسا کنار دست پرنیان هست
)
......
......
......
حالا ۴ سال از اون روز میگذره....دختر من عاشق اینه که عروس بشه
سفارش داده که زود تر عروسش کنیم و براش تاج و تور و ... بخریم تا مقدمات عروسی فراهم بشه
. و برای خودش صندل باربی می پوشه و یه تور میندازه رو سرش که یعنی من عروسم
بهش میگم مادر حالا چه عجله ای بود صبر میکردی یه چایی دیگه می خوردی بعد سر فرصت
.عاشق رنگ صورتی هست.حتی وقتی اتل متل می خونه به جای دور کلاش قرمزی میگه دور کلاش صورتی
و بهش می گیم صورتی خانوم
.قرتی و رقاص هست.
۱۰۰٪ هوو اینجانب هست
.از امسال می خواد بره کودکستان.به قول معروف از آب و گل در اومده و تمام کار هاش رو خودش انجام میده...و تمام این ها یعنی دختر من داره بزرگ میشه...
خدایا به خاطر وجودش.به خاطر زیباییش.به خاطر سلامتیش.به خاطر دل پاکش.به خاطر قلب کوچولوی مهربونش. به خاطر خنده هاش.به خاطر گریه هاش. به خاطر لجبازیهاش. به خاطر جیغ جیغو بودنش.به خاطر...به خاطر... سپاسگذارم.

عروسکم تولد ۴ سالگیت مبارک.
پیوست:دارم برای پارسا و پرنیان یه وبلاگ اختصاصی میزنم که تمام مراحل زندگیشون رو توش بنویسم و عکس هاشون رو هم بذارم . فقط می خوام اختصاصی باشه وخانوادگی و امکان بازدید برای دیگران نباشه
در غیر این صورت مجبور می شم سانسور شده و بدون عکس بنویسم که خوشایند نیست...کسی میتونه کمکم کنه ببینم اصلا چنین چیزی امکانش هست یا نه ؟و اگر میشه چه جوری؟
هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم.
پست بعدی:۲۸ اردیبهشت ...تولد همسر جونی
پست بعد تریش...عروسی به سبک سوریایی